تبليغاتX

زمزمه تنهايي

زمزمه تنهايي
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
قلب سوخته

چیز هایی هست که نمی توان به زبان آورد , چرا که واژه ای برای بیان آنها وجود ندارد . اگر هم وجود داشته باشد , کسی معنای آنرا درک نمی کند . اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درک می کنی ... اما هرگز این دست های تیره ای را که قلب مرا در تنهایی گاه می سوزاند و گاه منجمد می کند , درک نخواهی کرد .( کتاب ترانه های شرقی--------ترجمه احمد شاملو)




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:26 توسط : رها
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
شام آخر

لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچارمشکل بزرگی شد : می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا , از یاران مسیح که به هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند , تصویر می کرد . کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانیش را بیابد.

روزی در یک مراسم همسرایی , تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت . جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتود ها و طرح هایی برداشت.

سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقریبا تمام شده بود . اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود . کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زود تر تمام کند . نقاش پس از روزها جستجو , جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت . به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت . گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است , به کلیسا آوردند : دستیاران سر پا نگه اش داشتند و در همان وضع , داوینچی از خطوط بی تقوایی , گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند , نسخه برداری کرد .

وقتی کارش تمام شد , گدا , که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود , چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت : (( من این تابلو را قبلا دیده ام ! ))

داوینچی با تعجب پرسید : (( کی ؟ ))

- سه سال قبل , پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم . موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم !!!!

(بر گرفته ار کتاب (( شیطان و دوشیزه پریم )) , پائولو کوئیلو )




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:20 توسط : رها
سه شنبه سیزدهم آذر 1386
از رویاهایت مهراس

اگر من هر از گاهی خسته شدم چیزی مگو چرا که من چیز مهمی را در زمانی , جائی گم کرده ام . آرامم بگذار تا به تنهایی به جستجویش روم . هشیار به سوی تو باز خواهم گشت . (مارگوت بیگل)




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:47 توسط : رها
سه شنبه سیزدهم آذر 1386
زندگی چون قفسی است ...

زندگي

          چون قفسي است

               قفسي تنگ

          پر از تنهايي

          و چه خوب است

لحظه غفلت آن زندانبان

                              بعد از آن هم

                                             پرواز...




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:24 توسط : رها
دوشنبه دوازدهم آذر 1386
تنها و سر گردان در خیابان زندگی

بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگرانی که مراقبم بود رها می کردم و آرزویم بود که یک بار هم که شده تنها از خیابان زندگی رد شوم و حالا که دیگر نمی شود بچه بود و فقط می شود عاشق بود از سر بچگی هر چه وسط خیابان زندگی سر به هوا می دوم هیچ کس حاضر نمی شود دستم را بگیرد و برای لحظه ای حتی مراقبم باشد.




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:40 توسط : رها

RSS

... report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting ...
منبع کدهای جاوا و قالب
...